تبليغاتX
یکی بود یکی نبود

دوشنبه بیست و یکم دی 1388

داستان شماره15

یکی بود یکی نبود :

بهش می گفتن شکارچی .

می گفتن با چشم باز می خوابه و خطرناک ترین تک تیرانداز دشمنه .


همه ی این ها به نظرم اغراق آمیز می اومد . یه نقشه داشتم . بی حرکت پشت یه تخته سنگ کمین کردم . از اینجا به بعد تو دیدشه . سکوت و نور ماه .

حالا وقتش بود . ساعتم رو بستم سر چوب وگرفتم یکی دو متر اون طرف تر که تو نور برق بزنه... شلیک کرد .

فهمیدم کجاست و زدمش . رفتم بالای سرش . خون پخش شده بود رو لباسش ... راست می گفتن، که

همیشه چشماش بازه، حتی بعد مردنش !

 صورتم رو بردم کنار صورتش .
- بخواب شکارچی ! چشم هات رو ببند و بخواب ....


گردنم به شدّت سوخت و نفسم بند اومد .
چاقوش تو گردنم فرو رفته بود .


- شکارچی همیشه بیداره .

نوشته شده توسط مجید در 11:25 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم آذر 1388

داستان شماره14

یکی بود یکی نبود :

سرکلاس خط خانوم معلم تمرین دانش آموزان را نگاه می کرد .خط مجید را نتوانست تشخیص دهد

 آی پسر این چه خطیه که نوشتی ؟
-خیلی خوب هست خانوم؟
-چی !! این که قابل خوندن نیست .از کلاس برو بیرون. پسر!

بیرون کلاس معلم با ترکه ضربه ای به دستهای مجید زد.ضربه ای که چندین ماه درد داشت.

 روزی هنگام سخنرانیش چهر ه ای آشنا در میان جمعیت دید.معلم خطش بود .چند لحظه به یاد آن روز نتوانست سخنرانی کند. بعد از سخنرانی به دیدنش رفت
-من را شناختید؟
-بله معلم خط و ضربه ای که به دستانم زدید.
-از بابت ضربه معذرت می خوام .
-ای کاش از آن ضربه ها بیشتر می زدید .
-چرا پسرم !!!خطت خوب شد
-نه حالا قابل خواندن هست.

نوشته شده توسط مجید در 11:12 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم آذر 1388

داستان شماره13

 یکی بود یکی نبود:

 بیرون برف سنگيني باريده بود . مینا  زير شيرواني مشغول مطالعه بود. ناگهان متوجه ي چند پرنده کوچولو شد كه پشت پنجره ي اتاقش نشسته بودند. او با خوشحالي مقداري از غذاي ديشب را با دست خود به آنها داد.
بعد از ظهر مینا حاضر شده بود براي بازي بيرون برود كه اينبار تعداد زيادي پرنده را ديد كه پشت پنجره نشسته بودند. مینا تمام غذاي ديشب را كنار آنها گذاشت و آنقدر سرگرم شد كه بيرون نرفت.

ناگهان پدر و مادرش كه آنروز كمي دير كرده بودند سراسيمه وارد اتاق شدند وبا ديدن مینا كه داشت به پرندگان غذا مي داد آرام شدند . پدر پس از کمی مکث به مادر گفت :

- عزیزم ... دیدی چقدر گرگ روی برفها به این طرف و آن طرف می دویدند؟!

 

نوشته شده توسط مجید در 11:25 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نوزدهم آبان 1388

داستان شماره 12

یکی بود یکی نبود

مردی از ضعف شنوائی همسرش شاکی بود . برای یکی از دوستانش که پزشک متخصص گوش بود راهنمائی خواست .

دوست دکترش گفت از فاصله ای دور او را صدا کن اگر جواب نداد کمی نزدیک تر برو و او را صدا کن از همان جا که جواب داد همن جا حد شنوائی اوست .

مرد بخانه رفت و از در آشپزخانه از همسرش پرسید عزیزم  امروز ناهار چه داریم  ومنتظر جواب زنش ماند ولی همسرش جوابی ندادبه همان طریقی که دکتر توصیه کرده بودچند قدم چند قدم نزدیک تر رفت  تا این که به کنار همسرش رسید با صدای بلند از او پرسید عزیزم امروز ناهار چی داریم ؟

آنگاه صدای همسرش را شنید که می گوید " ده بار است که از همان دم در تا اینجا برایت فریاد می زنم که امروز ناهار پیتزا  داریم " تو رو به خدا فکری به حال گوش ضعیفت بکن  عزیزم

 

نوشته شده توسط مجید در 13:20 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم آبان 1388

داستان شماره 11

یکی بود یکی نبود:

دستت رو از دور گردنم بردار! برو بشین غذا هنوز آماده نشده. اصلا مرد که آشپزخونه نمیاد...

- وای که چقدر خوبی!! عزیزم. تو نباشی من می میرم!

- نه بابا... چرا بعضی وقتها یهویی عاشق میشی؟

- مثلا چه وقتهایی؟

- مثلا همین الان که شکمت به قاروقور افتاده! ...خوشگل من... قربونت برم... فدات شم...!! وای از دست شما مردها!

- باور کن اینطور نیست سویلا!

- ثابت میشه!

شام حاضر شد. اولین شبی بود که دوست داشتم بعد از خوردن غذا ، احساسی ترین حرفهامو بهش بزنم! شام خوردیم. همانطور که میز رو مرتب می کردم . حرفهام شروع شد.

- می دونی ، عزیزم...

هر چقدر حرفهای من طولانی تر شد ، صدای خروپوفش هم بلند تر شد!!

نوشته شده توسط مجید در 9:47 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388

داستان شماره 10

یکی بود یکی نبود:

 باغ پر بود از درختان سيب و دهقان پير مشغول آبيارى درختها . در این لحظه  صدايى گوش خراش به گوش دهقان پیررسيد:
- قار... قار...
كلاغ روى يكى از درختها نشست و شروع كرد به نوك زدن و چندتا از سيبها را خراب كرد و به زمين انداخت!.

 پيرمرد كه از اين كار كلاغ  شگفت زده وعصبانى  بود، سنگى به طرفش پرتاب كرد و کلاغ را فرارى داد... اما هنوز غر می زد.
- آخه لعنتی ... تو كه سيبها را نمى خورى، چرا خرابشان مى كنى!؟


وقتى كه كار آبيارى تمام شد، پیرمرد زير يكى از درختها نشست ، تا قدرى استراحت كند . در حالیکه تعداد زیادی موش ، در اطراف او با حرص و ولع مشغول خوردن سيبها بودند . سیبهایی که کلاغ آنها را چیده بود!.

نوشته شده توسط مجید در 15:52 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم آبان 1388

داستان شماره 9

 یکی بود یکی نبود:

 :خانم عزیز نشستن شما اینجا فایده ای نداره باید از اول به فکرش بودین... 
- خانم دکتر خواهش می کنم ، اگه همسرم بفهمه... منو می کشه

 
:بچه شما الان در حکم یه انسانه، نمی تونم حکم به قتلش بدم . با همسرتون صحبت کنید ، شاید راضی بشه... بالاخره اونم پدرشه.


- زن درمانده با چشمان اشک آلود به طرف در رفت و در همان حال زمزمه کرد:حالا چطور به شوهرم بگم خدایا!!!

دکتر در حالیکه برگه های آزمایش را در دست داشت و رو به زن دیگری گفت :

:آزمایشات نشون میده که...متاسفانه شما نمی تونید باردار بشید

- تا ...؟

: تاهیچ وقت! متاسفم .
- مطمئن هستید  خانم دکتر؟
: بله خانوم مطمئنم!
زن درمانده با چشمان اشک آلود به طرف در رفت .و با خود میگفت:
- حالا چطور به شوهرم بگم خدایا!!!...

 

نوشته شده توسط مجید در 15:27 |  لینک ثابت   • 

شنبه نهم آبان 1388

داستان شماره 8

یکی بود یکی نبود:

خیلی از زوجها و زنها به سراغ روان شناس آمده و مشاوره می گرفتند. یک روز منشی روان شناس ، زن تنهایی را با داخل اتاق فرستاد. وقتی روان شناس زن را دید ، خیلی تعجب کرد. آن زن کسی نبود جز همسر خودش!

همسر روان شناس هم ، از این که این مطب شوهرش است ،بهت زده شده بود. زن خواست که خارج شود که روان شناس گفت :

- برای چه اینجا آمده ای؟!... اینجا محل مراجعه زنهایی است که از شوهرانشان راضی نیستند! مگر به تو پول - ماشین و ویلا ندادم؟! باز هم  راضی نیستی؟

زن گفت :

- نه!!... تو هیچ وقت برای من یک شاخه گل نخریدی! و نگفتی که دوستت دارم!!

نوشته شده توسط مجید در 15:37 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پنجم آبان 1388

داستان شماره 7

یکی بود یکی نبود:

ما می دانستیم و مادرمان هم می دانست که می دانیم که او پدر 85 ساله مان را کشته است .

 همه ما منتظر چنین روزی بودیم ،‌فقط نمی دانستیم کدام شان قاتل خواهد شد و کدام یک مقتول . اگر مادرمان موفق نشده بود ،‌به طور حتم پدرمان موفق میشد .

همه رو مادر را بوسیدیم و در آغوشش گریه کردیم و در چشمهایش خواندیم که : کاری نمی توانید بکنید .
یک پزشک آشنا گواهی فوت پدر را صادر کرد و مراسم پدر به بهترین صورت ممکن برگزار شد .

 تکیه کلام مادر در مراسم پدراین بود : بی همدم شدم .

نوشته شده توسط مجید در 11:16 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم آبان 1388

داستان شماره 6

به نام خدا

یکی بود یکی نبود:

بچه های قد و نیم قد دختر وپسر با شادی و خنده کنار برکه آب ایستاده بودن

اونا داشتن شیطنت  و بازی میکردن واز این تفریح که داشتن حسابی شادبودن و صدای خنده هاشون رو هوا بود

اونا به شوخی به داخل آب برکه سنگ پرتاب میکردن و میخندیدن اما:

توی آب برکه قورباغه های بزرگ و کوچیک داشتن بر اثر برخورد با سنگ پرتابی بچه ها  میمردن

 ودر کنار آب برکه خنده بچه ها بود که توی هوا پخش میشد

 

نوشته شده توسط مجید در 14:56 |  لینک ثابت   •